![]() |
![]() |
|
| مسکین |
|
بعضی اوقات از اینکه در ایران زندگی میکنم، احساس ترس عجیبی دارم!
چند هفته پیش با خانمی هم صحبت شدم که فهمیدم از کارمندان دادگستری میباشند. صحبتها وارد بحث دادگاههای ایران شد که این خانم هم چندتا از ناهماهنگیهای دادگستری را برایم تعریف کردند. من دوتا از این اتفاقات را که مربوط به حکم اعدام است را برای شما بازگو می کنم: و یک اتفاق دیگر: نمیدانم جوابگوی این اتفاقات کیست؟ این که کسی را به این راحتی اعدام کنند و بعد متوجه شوند که اشتباه شده یا هنوز اطلاعات کافی نبوده و یا حکم بخشیده شده! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:39 توسط سامان |
|
|
مسکین:چیه آسمون؟چرا میکنی گریه؟
مسکین:اشک نریز عزیزم.چرا عاشقی عیبه؟؟؟ مسکین:صدای اشکات شده صدای سازت... مسکین:میخوای بشنون همه ذکر سر نمازت؟؟؟ مسکین:قصه نخور عزیزم عاشقی ام یه درسه.. مسکین:غریبی نکن آسمون..منم مثل تو غریبمو خسته.. سامان:غریبی نکن آسمون..منم مثل تو غریبمو خسته....... و به قول داداش سامانم:و همین.... من بر گشتم........................................
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:48 توسط سامان |
|
|
سامان: کاش می شد ندید...
ببخشید بچه ها من یه مدت نبودم یه مشکل کوچیک برام پیش اومده بود......امیدوارم زودتر بتونم حلش کنم.... زود بر میگردم......خیلی زود........... تا بعد.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:18 توسط سامان |
|
|
سامان:مسکین چون تو قلب نداری و از عشق چیزی حالیت نمیشه تو این پستم جایی نداری...
مسکین:خیلی بی معرفتی سامان......دارم واست........ مسکین از اتاق رفت بیرون....حالا فقط مونده سامان و سیاهی اتاق و سرمای هوا....... سامان(خطاب به قاب عکس):بزرگترین اشتباه من این بود که فکر میکردم اگه تورو تو زندگی خودم داشتم به تمام مشکلات خودم پشت میکردم ولی الان مشکل جدیدی پیدا کردم. سامان :شاید معنی عشقو درست درک نکردم...... سامان:شاید به اندازه ی کافی من سعی نکردم...... سامان:شاید راه زندگیمو خوب طی نکردم...... سامان:اصلا چرا گزینه ی عشقو طرد نکردم؟؟؟؟ سامان:حالا قلب شکستم فقط مونده نبضش.... سامان:اشتباهی بوده نمیخوام بزنم حرفش... سامان:آخه عشق من مرد اینم شعر سنگ قبرش: میخوام بزنم فریاد ترو ببرم از یاد اشکام شده یه دریا تویی ناظر اشکام آخه پاییز فردام زیادتر شده درد هام... تنها بدی عشق اینه عاشقا جدا میشن از هم.................. تا بعد.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:21 توسط سامان |
|
|
سامان:چرا مسکین؟؟؟
مسکین:چی چرا؟ سامان:چرا باید به آینده فکر کنیم؟چرا نباید تو لحظه زندگی کنیم؟ مسکین:اگر به آینده فکر نکنیم پس هدفمون چی میشه؟چرا باید خودمونو به لحظه محدود کنیم؟ سامان:چرا فکر میکنی لحظه ها ما رو محدود میکنن؟ مگه غیر از اینه که ما هر کاری بخوایم تو لحظه انجام میدیم؟ مسکین:چون یه سری هدف ها هستند که نمیتونیم تو لحظه بهشون برسیم... سامان:چرا با این کار فکر خودمون و مشغول کنیم؟شاید با این فکرا زندگیمون رو به تباهی بره. مسکین:چرا رو به تباهی؟اانسان هیچوقت به وسیله ی هدفش رو به تباهی نمیره چون هدفش براش مقدسه و ارزش داره.. سامان:به اینا میگن آرزو نه هدف...منم سعی میکنم نه با آرزو هام زندگی کنم نه با هدف.چون به نظرم آدمیزاد ۲ روز زنده ست پس باید از لحظه ها لذت برد... رفقا نظر یادتون نره.... تا بعد..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:24 توسط سامان |
|
|
سامان:مسکین مرگ چیه؟
مسکین:خداحافظی با دنیا... سامان:بعدش چی؟ مسکین:زیر یه مشت خاک... سامان:پس اون دنیا چی؟ مسکین:دروغه... سامان:آخه خدا گفته روز قیامتی هم وجود داره... مسکین:خدایی وجود نداره... سامان:پس کی ماها رو آفریده؟ مسکین:خاک.... مسکین:سامان خدای هر کسی خودشه...خود آدمیزاده که راهشو انتخاب میکنه..خودشه که تصمیم میگیره خوب باشه یا بد...خود انسانه که زندگیشو تشکیل میده...خودشه که با هزار بد بختی به یه جایی میرسه...خودشه که باعث مرگش میشه و ... سامان:ولی جزای اونایی که بد بودن؟اونایی که دزدی کردن؟اونایی که دروغ گفتن؟اونایی که آدم کشتن؟ و ..... چی؟کی جواب اونا رو میده؟ مسکین:با خاک...خودش میدونه....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:2 توسط سامان |
|
|
سامان: مسكين بازم دارم به فكر قديمم مي افتم ....
مسكين : نه سامان ... باز نه! خواهش مي كنم . سامان : چرا ؟ اذيتت ميكنه ؟ مسكين : نمي خوام بشنوووووووووم . سامان: لازم نيست بشنوي فقط بيا برو تو افكارم خودت ببين و تعريف كن.. مسكين: مثله اينكه چاره اي نيست. لحظه اي بعد مسكين توي يه دنياي شلوغ پر از صداي داد و بيداده.. زن : همش تقصيره توست. مرد: نه .. تو زندگيم رو نابود كردي. توي همين سر و صداها چشم مسكين به يه پسر بچه كوچيك مي افته.. كه گوشه اتاق كز كرده داره گريه ميكنه.... مرد : باشه من ميرم خودت خواستي. فرداي اوون شب سامان منتظره باباشه كه مثل هميشه بياد دبستان دنبالش..ولي تا 1 ساعت بعد از تعطيل شدنش چشماش دنباله باباش ميگرده.... ولي فقط پدراي دوستاش رو ميبينه كه ميان و پسراشونو بوس ميكنن و مي برنشون... سامان از رو اجبار و سرما به طرف ايستگاه اتوبوس حركت ميكنه ... مسكين كه نميخواد بقيه خاطره سامان رو ببينه با عجله از ذهن سامان ميآد بيرون... سامان : آره ... اونا از هم جدا شده بودن...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:47 توسط سامان |
|
|
مسکین:سامان امروز من میخوام مطلب و شروع کنم.
سامان:باشه خیالی نیست... مسکین:تو چند روزه چت شده سامان؟ سامان:هیچیم نیست..افکارم ریخته به هم... مسکین:چرا؟ سامان:چون داداش سامان و داداش ساسانم گفتن کوتاه بنویس به گفتن یه شعر بسنده میکنم. افکارم ریخته به هم چون: چیزها دیدم در روی کره ی زمین: کودکی دیدم ماه را بو میکرد.... قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر میزد.... نردبانی که از آن عشق میرفت به بام ملکوت..... من زنی دیدم نور در هاون میکوبید.... من گدایی دیدم در به در میرفت آواز چکاوک میخواست.... سپوری که به یک پوسته ی خربزه میبرد نماز.... بره یی را دیدم بادبادک میخورد........ من الاغی دیدم ینجه را میفهمید....... در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر...... سامان:فکر نمیکنم احتیاجی به خوندن بقیش باشه مسکین.. رفقا نظر یادتون نره.... تا بعد.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:19 توسط سامان |
|
|
سامان:مسکین تا حالا شده به کسی هدیه بدی؟
مسکین:نه..اونجایی که من زندگی میکنم احتیاجی به این چیزا نیست.. سامان:یعنی هیچ مناسبتی واسه کادو دادن به همدیگه ندارین؟؟؟ مسکین:یعنی چه جوری بهت بگم؟ببین سامان مردم من هیچ وقت به هم کادو نمیدن...میدونی چرا؟چون اونجایی که من زندگی میکنم کسی حق کسیو نمیخوره کسی از دست کسی ناراحت نمیشه..همه همدیگرو دوست دارن...ولی میزان دوست داشتنشون و با چیزای مادی به هم ثابت نمیکنن...مردم من بیشتر تو رفتار متقابل به هم ثابت میکنن که همو دوست دارن.. سامان:میدونی از دیشب تا حالا دارم به کتابی که ۲ سال پیش عزیزترین کسم بهم هدیه داد نگاه میکنم..مسکین به نظر تو آدما کتابایی که به هم کادو میدن و میخونن؟یا فقط به خاطر پر فروش بودنش یا مثلا جلد قشنگش به هم هدیه میدن؟ مسکین:چرا این سوال و میپرسی؟ سامان:خب آخه ببین تو خیلی از این کتابا یه سری مطالب هست که بیشتر از اونی که به درد دریافت کننده ی کتاب بخوره به درد هدیه دهندش میخوره... مسکین:این در مورد کتابی که دسته تو هست ام صدق میکنه؟ سامان:متاسفانه آره.. میدونی مسکین..من قسم خورده بودم دیگه سراغ این کتاب و هدیه دهندش نرم..ولی دیشب یکی بهم خبر داد که حال هدیه دهنده ی این کتاب اصلا خوب نیست...منم مجبور شدم قسممو بشکونم..امیدوارم خدا درک کنه... کتاب:سامان کمرم درد گرفت بابا...از دیشب تا حالا منو باز نگه داشتی...دنبال چی میگردی تو من؟ سامان:دنبال یه چیزی که حرفامو باهاش ثابت کنم....کتاب میشه لطف کنی خودت بخونیش؟ کتاب:آره..ولی یه شرط داره.. سامان:چه شرطی؟ کتاب:بعد از اینکه خوندم منو بزاری سره جای قبلیم. سامان:باشه قبوله. کتاب:و عشق..تننها عشق..مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان پرنده شدن...و نوشداروی اندوه؟....صدای خالص اکسیر میدهد این نوش....... سامان به دیوار مشکی روبروش زل زده........... کتاب:و حال شب شده بود.....چراغ روشن بود...و چای میخوردند....چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی.....چقدر هم تنها...خیال میکنم..دچار آن رگ پنهان رنگها هستی....دچار یعنی....عاشق...و فکر کن که چه تنهاست.....اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد......... سامان سیگارشو روشن میکنه و چنان پک محکمی بهش میزنه که داد سیگار در میاد..... کتاب:چه فکر نازک غمناکی.....و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است......و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.....خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند.......ودست نور روی شانه ی آنهاست... سامان در حالی که داره سیگارشو خاموش میکنه با عصبانیت میگه..... سامان:ولی این درست نیست نورم با اون عظمتش همیشگی نیست.....چطوری من باشم؟ مسکین:درسته نور همیشگی نیست.....چون همیشه فاصله هایی هست...مثل ابر...ولی سامان نور اینقدر صبر میکنه تا ابر بره و نور خودشو به گیاه برسونه..... سامان بدون توجه به قولی که داده بود کاپشنشو بر میداره و از خونه میزنه بیرون.... درب خونه:آآآآآآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ خ خ........ بچه ها لطفا واسه هدیه دهنده ی کتاب دعا کنین....حالش اصلا خوب نیست... نظر یادتون نره......تا بعد.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:34 توسط سامان |
|
|
سامان: مسکین تا حالا شده به زندگی فکر کنی؟
مسکین:نه. حالا چی شده به فکر زندگی افتادی؟ سامان:خوب هر کسی به فکر زندگیش میفته. مسکین:آخه برام عجیبه تو آدمی نبودی که به این چیزا فکر کنی. سامان:دیدی پشته کامیونا یه سری چیز میز مینویسن؟ مسکین:آره چطور؟؟؟ سامان:چند روزه پیش یه متن جالب پشته یه کامیون دیدم که نوشته بود:ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت.همیشه دوست داشتم زندگیمو عوض کنم. ببینم تو دوست داشتی زندگیت دنده عقب داشت؟؟؟ مسکین:نه.میدونی چرا؟ سامان:نه چرا؟؟؟ مسکین:چون همیشه سعی کردم یه طوری زندگی کنم که احتیاجی به دنده عقب نداشته باشه.مشکله تو میدونی چیه سامان؟ سامان:نه چیه؟ مسکین:همیشه یه کاریو میکنی بعد تازه میشینی بهش فکر میکنی.چرا؟جدا چرا؟؟؟ سامان:وووم...خب... مسکین:نمیخواد بگی.من بهت میگم:چون عجولی.سامان همیشه سعی کن یه جوری زندگی کنی.که نه شرمنده بشی.نه خجالت زده بشی نه حتی احتیاجی به دنده عقب داشته باشی. سامان:راستش............. مسکین:سییییی.ساکت باش سامان فکر کن بعدا جواب بده. نظر یادتون نره رفقا..فعلا....... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:58 توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان من سامان هستم امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل خرداد 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته دوم دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 |
|
RSS
|